اميرعباساميرعباس، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 5 روز سن داره

عسل مامان نفس بابا

امیرعباس و پتو

عزیزم تو یه پتو داری که خیلی دوسش داری یعنی عاشقشی فقط برای خوابیدن باید اون پتو روی تو باشه تا اون نباشه نمی خوابی کلمه پتو رو هم قشنگ میگی وقتی خوابت میای سریع میری اونو میاری اینطوری میفهمم که خوابت میاد برا همین هر جا میریم من مجبورم پتوی تو رو هم با خودم ببرم ...
22 فروردين 1391

سیزده بدر

سیزده بدر امسال رفتیم باغ دایی محمدرضا طزرجان خداییش خیلی خوش گذشت تو هم کلی با امیر محمد بازی کردی بیچاره بابایی خودش و کشت تا بتونه ازت یه عکس بگیره مگه گذاشتی ...
22 فروردين 1391

امیرعباس خاله را چی صدا میکنه

دلم برای خاله میسوزه بیچاره هر چی تلاش کرد این کلمه خاله را بهت یاد بده تو هم بدجنسی میکنی و اونو با اسم صدا میکنی باز هم اگه میگفتی سعیده اون بدبخت راضی بود میدونی چی صداش میکنی د دو ...
21 فروردين 1391

سال تحویل

امیر عزیز تو موقع سال تحویل خواب بودی و مامانی مجبور بود تا تو بیدار نشدی خونه مامان بزرگ نره برا همین مشغول ظرف شستن شدم تا ظرف کثیف نداشته باشم بابایی هم سر کار بود نیم ساعت بعد از سال تحویل با تلفنهای مکرر عمه طیبه و با بیدار شدن تو به اونجا رفتیم و با سفره هفت سین خوشکلی که عمه پهن کرده بود کلی عکس گرفتیم ولی تو اینقدر شیطونی کردی و تمام وسایل سفره رو بهم ریختی که ما مجبور شدیم سفره رو جمع کنیم در ضمن امسال سال نهنگه ...
7 فروردين 1391

دومین عید امیرعباس

سال ٩١ هم تا دو روز دیگه از راه میرسه و این دومین عیدی هست که تو عسل مامان اونو درک میکنی امسال بزرگتر شدی و خیلی خیلی شیطون از خرابکاریهای پنجشنبه و جمعه هر چی بکم بازم کمه از انداختن سنگ تو چاه آشپزخونه بگیر تا بریدن دستت با تیغ خلاصه حالا دیگه نمی تونم تو رو خونه کسی ببرم پیشاپیش    عیدت مبارک عسلم ...
27 اسفند 1390