اميرعباساميرعباس، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 5 روز سن داره

عسل مامان نفس بابا

کلمات جدید

امیر عباس مامان کلمات جدیدی یادگرفته مثلا به مامان بزرگ و بابابزرگ میگه مامان جون و باباجون گوشی تلفن و برمیداره و الو میگه بله هم یاد گرفته یه چیز جالب اینکه بالاخره به خاله میگه لاله البته اون دوست داره همچنان به ددو گفتن خودش ادامه بده تازه به باباش هم عیا میگه یعنی علی آقا
27 خرداد 1391

دد

امیرعباسم گل مامانی بخاطر کار ماما و بابا الان دو شب که خونه نمیای  و من تو رو خونه مامان بزرگ جا ت میذارم هر چند تو هم اصلا احساس دلتنگی نمی کنی و اونجا بیشتر بهت خوش میگذره تازهگیها هم یاد گرفتی و همش میخوای بری دد .
10 خرداد 1391

وقتی امیرعباس کچل شد

عسلکم به خاطر موهای کم پشت و زبری که داری بابایی برای رفع این معضل از نبود من سوء استفاده کرد و موهای تو رو از ته زد  و تو رو کچل کرد البته خیلی با مزه شدی شدی عین ای کیو سان اینم عکسات ...
4 ارديبهشت 1391

پارک

دیشب با مامان بزرگ و بابابزرگ و خاله تو رو بردیم پارک ولی حسابی حرص منو در آوردی برا اینکه اینقدر زحمت میکشیدم برات بلیط میخریدم و تو رو سوار وسیله های پارک میکردم ولی تو میترسیدی و سریع پیاده میشدی شب هم که شد مگه میخوابیدی تا ساعت یک شب بیدار بودی و مامان بزرگ و اسیر خودت کرده بودی من و خاله را هم عصبانی ...
28 فروردين 1391

از شیرگرفتن تا مریضی امیرعباس

عزیز مامان یکی از دغدغه های مامانی این بود که چطوری تو رو از شیر بگیرم آخه روزبروز تو به شیر وابسته تر میشدی تا اینکه روز دوشنبه ٢١فروردین مامانی مریض شد حالت تهوع و سرگیجه شدید وقتیصبح به تو شیر دادم همه رو استفراغ کردی از اونجا بود که تصمیم گرفتم برای همیشه تو رو از شیر بگیرم بالاخره با کمک چسب تو رو از شیر گرفتم و تو به همین راحتی با این مساله کنار اومدی حتی فکرش هم نمیکردم اینقدر پسر خوبی باشی منم که این چند روز حسابی مریض بودم و نتونستم بهت برسم تازه تو این موقعیت دندونهای آسیاییتم در اومده تو اشتها نداری چیزی بخوری و حسابی لاغر شدی منم حسابی نگرانتم شبها عادت داشتی شیر میخوردی و میخوابیدی حالا به سختی باید بخ...
26 فروردين 1391